تو را من چشم در راهم...
ببخشید با تاخیر چند ماهه آخه به من هم میگن وبلاگ نویس. فعلا هم در خواب هستیم البته ازنوع وبلاگی . در ضمن ورود وبلاگ نویسان جدید رو به عرصه وبلاگ نویسی در شهر تبریک و آرزوی سلامتی برای آنها دارم . و اینکه ۲۳ روز است مطلبی به نمایش در نیامده ؟ خوب بگین من چیکار کنم مگه عجایب هفت گانه جهان شده هشت گانه . نه فقط میخو ام بگم که درگیر با غول دیپلم هستم و نتیجه بعد از یک ماه واندی اعلام میشه.خیلی جون سخت شده . ولی به کمک خدا پوزش می مالم زمین .پس خداحافظ . نیما یوشیج ای فرزند آدم! ملائکه من شب و روز مواظب تو هستند آنچه را میگویی و انجام میدهی کم یا زیاد همه را مینویسد آسمان بر آنچه از تو دیده شهادت میدهد و زمین بر آنچه روی آن انجام داده ای گواهی می دهد. خورشید و ماه ستارگان بر آنچه میگویی و عمل میکنی شهادت خواهند داد.خود نیز بر قلب و براعمال مخفی تو آگاهم ۱.بیشتر از بیست روز است که در مغازه هستم وحتی نتونستم یه تبریک عید بگم. اشکالی نداره ۱۷ روز گذشته ومن میگویم سال جدید مبارک ان شا الله سال خوبی پیش رو داشته باشین. من امسال نهایی و مشغول درس پس اگه بخواب وبلاگی رفتم عذر می خواهم. ۲.چند روزی است هر روز به بالای تپه میروم وآن تپه مقدس باستانی به من آرامش میدهد. نمیدا نید چه حالی دارد. دیروز باران میبارید و من بالای آنجا. تمام شهر قابل دیدن است پس اگر روزی راهت افتاد.برو به آنجا .پشیمان نمیشوی. یاعلی. بسم رب الشهدا والصدقین مردم همه منتظر هستند از دور ماشینی که شبیه آمبولانس است دیده میشود ولی نه چراغهایش شبیه آن است .ماشین راهنمایی و رانندگی است. نگاه کنید ماشینی دیگری دارد میاید.آری مقصود او است .سیل مردم به سوی پشت ماشین میروند وآن گنج بسته بندی شده را بر دوش بر میدارند. خانه شان نزدیک است. به سوی خانه روانه می شوند .آخرین خدا حافظی را با خانه خویش میکند .و او را به سوی قبرستان میبرند.او را غسل میدهند. مادرش برای آخرین بار صورت پسرش را می بوسد.نمازش را بجای میآورند. و او را بجای ابدی اش رهسپار میکنند.او شهیدان شهر را دو رقمی میکند.ومن باخود زمزمه میکنم.«بسم رب الشهدا والصدقین»فریاد لا اله الا الله زمین وآسمان را پر کرده است. و آنان که در را خدا کشته میشوند مرده مپندار بلکه آنات زنده هستند ونزد خدایشان روزی میخورند قران کریم و به خدا من به این نتیجه رسیدم که هرکس لیاقت شهادت رو نداره. ومن به اومی کویم که خاطراتت همیشه در ذهن من زنده است. قبل از هر چیز میخوام درباره زلزله ۱۰ اسفند ۱۳۷۵ بگم. زلزله. راستی شما وقتی اسم زلزله بگوشتون میرسه یاد چی می افتین من که خاطره خوبی ندارم . آخرین باری که در این مورد حرف زدم سال قبل بود تو کلاس جغرافیای آقای عبدلی بود. معلممون بود پیشنهاد داد که هرکس خاطره داره. در مورد زلزله بیاره بخونه. تو کلاس ۲۰ نفره دوم تجربی فقط قرار شد.من یک زلزله نامه بنویسم اسم تحقیق رو هم گذاشتم «خاطرات یک زیر خاکی» خیلی خوب از آب در اومد شبیه یک رمان شده بود. یادم باشه یه روز همه خاطرات ۱۰ اسفند رو بزارم تو وبلاگ.حالا یه نیم نگاهی میاندازیم.«پسر همیشه مربا خور در حالی که مربا میخورد وفوتبال را تماشا میکرد با صدای تکان خوردن در چوبی خانه از جایش بلند شد ورفت که در را باز کند. زن همسایه بود .میگفت تازه از ابگرم امده ام وبا مادرم حرف میزد.وناگهان فریاد زمین به هوا برخاست زلزله در حدود ۷ ریشتر آمد برداران یکی یکی فرار کردند. حالا من مانده ام تنهایه تنها یا حضرت عباس(ع) بیا کمک کن .مادر نیز بیرون دوید ولی زن همسایه مانند یه دژ بزرگ جلوی در ایستاد و من نتوانستم به بیرون بروم ما دو نفری زیر آوار ماندیم. دهان من پر از خاک بود و یک سوراخ بسیار کوچک روزنه امید من بود. در آن موقع سیل جماعت سرعین دنبال من می گشتن. و من در زیر آوارها پنهان بودم که زن همسایه پیدا شد. ولی من پیدا نمیشدم وباز هم خدا کمک کرد آن روزنه امید باعث شد.که من نجات یابم.حاج صادق احمدپور ریس شورای فعلی شهر مرا پیدا و از زیر آوار نجات داد. ومن زنده ماندم تا این مطالب رو بنویسم. و گاهی وقتها میگم کاش مرده ولی اکثر مواقع میگم خدایا شکرت زنده بودم. راستی یه قولهای دادم به کسی به موقع میگم.خداحافظ سلام. امروز 23 بهمن است .روزی که مرا از خستگی چند روزه نجات داد. 1.صبح وقت که بیدار شدم چشمم به پنچره بود آخه دیشب داشت برف می بارید.که قطع شد. گفتم شاید خدا فرجی کند وبارش دوباره شروع شود و زمین لباس سفیدی برتن کند .واین طور نیز شد.وبا خودم گفتم خدا با ماست.خدایا ممنونم. 2.در لا به لای کتابهایم میگشتم چشمم به کتابی افتاد نویسنده کتاب جبران خلیل جبران بود. آن را بارها خوانده بودم اسمش بود«پیامبر و دیوانه» درون آن پر بود از سخنان زیبا و پندها. گفتم باز کنم ببینم چه برای ما دارد و وقتی کتاب را باز کردم صفحه 43 آمد.بالای متن نوشته شده بود خوابگردها در شهری که من به دنیا آمدم زنی با دخترش زندگی میکرد وهر دو در خواب راه می رفتند.یک شب که خاموشی جهان را فرا گرفته رفته بود آن زن ودخترش که درخواب راه می رفتن درباغ مه گرفته شان به هم رسیدن مادر به سخن درآمد وگفت «توی.تودشمن من! توی که جوانی من را تباه کردی و زندگی ات را برویرانه های زندگی من ساختی!کاش می توانستم تو را بکشم.» پس دختر به سخن در آمد وگفت«ای زن منفور و خودخواه و پیر!که راه آزادی را بر من بسته ای! که میخواهی زندگی من پژواکی از زندگی بی رنگ خودت باشد! ای کاش می مردی!» در آن لحظه خروسی خواند وهردو زن از خواب پریدند.مادر با مهربانی گفت«تویی, عزیزم؟»ودختر با مهربانی پاسخ داد«بله,مادر جان.» سلام.خوب هستین خوش می گذره امیدوارم خروستون کبک بخونه.حالتون از اینکه هست بهتر باشه. اول یه عذر خواهی بدهگارم واسه اینکه دیر آپ میکنم واسه اینکه در تحریم به سر میبریم وفقط اجازه رفتن به یه وبلاگ دیگر ونظر دادن هست چیکار کنیم دیگه. به من میگن امسال دیپلم میگیری. سال بعد کنکور میدی .بچه چرا درس نمی خونی.و از این حرفها. مدرسه که ما شا الله شده زندان کوانتاناما شده و مدیر و ناظم شدن دیکتاتور. .موهات چرا زیا ده درسات چرا خرابه مگه بابات تو خواب مرغ همسایه کباب همین رو میگین بعد تازه یکم هم طلبکار میشیم.چه باید کرد باید سوخت وساخت. حالا اینارو ولش یه جور فیتله اش میکنیم. فقط یه مشکل هست که از امروز تا پایان امتحانات کامپیوتر تعطیله که مصادف میشه با روز بیست و هفت دی ماه که یه روز مانده به . ودیگه اینکه چند روز بعد عید سعید قربان است که آنرا هم به همه مسلمانان جهان تبریک می گوییم وبرای آنها ارزوی موفقیت میکنم. دیگه به قول دوستا ن زیاد حرف نمی زنم. یه مطلب رو پایین میذارم بعد خدا حافظ! هنگامی که, بلبل افسرده از جور خزان,به پای گل خاک بر سر می ریزید. هنگامی که, کبوتر پر شکسته در آشیان از ستم زمانه می نالد. هنگامیکه,پروانه سوخته بال با تشنج و اظطراب در راه شمع جان می سپارد . در آن هنگام مرا یاد کن هنگامی که,آبشار چون عاشق زار,زمزمه می کند هنگامی که,جوبیار چون اشک بیچارگان جریان می یابد هنگامی که,ابر بهار در فراق یار می گرید. در آن هنگام مرا یاد کن! هنگامی که,در تاریکی شب ستارگان در اعماق فضای آرام می درخشد. هنگامی که,مرغک بینوا با نوای شور انگیز ,احساسات خود را تعبیر میکند هنگامی که,نغمه های جانسوز موسیقی از هر سو به گوش می رسد در ان هنگام مرا یاد کن! هنگامی که,ابر های سفید چون نقاب مهوشان ,چهره آسمان را می پوشاند هنگامی که,طبیعت قطرات شبنم را چون گلاب بر رخ لاله می پاشد هنگامی که,آسمان چون ستم دیدگان می گرید ومینالد. و می خروشد. سوتک نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد ! نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد. گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او هر وز پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد. وخواب خفتگان خفته را بیدار سازد بدینسان بشکند دایم سکوت مرگبارم را....![]()
دل به رنگی گریزان سپرده
در دره ی سرد و خلوت نشسته
همچو ساقه ی گیاهی فسرده
می کند داستانی غم آور
در میان بس آشفته مانده
قصه ی دانه اش هست و دامی
وز همه گفته ناگفته مانده
از دلی رفته دارد پیامی
داستان از خیالی پریشان
ای دل من ، دل من ، دل من
بینوا ، مضطرا ، قابل من
با همه خوبی و قدر و دعوی
از تو آخر چه شد حاصل من
جز سر شکی به رخساره ی غم ؟

سلام
نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت
19:27 توسط پسر آسمونی«امین جاهدی»|
سلام
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت
21:10 توسط پسر آسمونی«امین جاهدی»| |
افسانه : در شب تیره ، دیوانه ای کاو
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت
23:2 توسط پسر آسمونی«امین جاهدی»| |
خدای بزرگ می فرماید:
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت
23:11 توسط پسر آسمونی«امین جاهدی»| |
سلام
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت
21:48 توسط پسر آسمونی«امین جاهدی»| |
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت
14:33 توسط پسر آسمونی«امین جاهدی»| |
سلام
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت
15:59 توسط پسر آسمونی«امین جاهدی»| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت
13:29 توسط پسر آسمونی«امین جاهدی»| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت
18:48 توسط پسر آسمونی«امین جاهدی»| |
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت
16:51 توسط پسر آسمونی«امین جاهدی»| |


